تعداد بازدید: ۳۹۰
کد خبر: ۲۶۱۴۶
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۸ - 2026 15 May

قدوسی از شاگردی جبار باغچه‌بان تا معلمی ناشنوایان

آموزگاری بود که مثل سایر معلم‌ها به دانش‌آموزانی معمولی درس می‌داد. همه چیز روزمره و تکراری پیش می‌رفت تا اینکه در همان اولین سال‌های خدمتش زنی نحیف به همراه فرزند ناشنوایش، مسیر زندگی او را تغییر داد و باعث شد تا او معلم ناشنوایان شود...
نویسنده : فاطمه‌زردشتی نی‌ریزی- محمد جلالی

قدوسی از شاگردی جبار باغچه‌بانتا معلمی ناشنوایان

معلمی که بعد‌ها شاگرد جبار باغچه‌بان شد و عاشقانه ناشنوایان را دوست داشت...

کسی که پس از سال‌ها کار کردن با ناشنوایان، حالا با ناشنواشدن خودش در سالخوردگی، عمیقاً ناشنوایان را درک می‌کند...

محمد قدوسی ۸۵ سال سن دارد. آن طور که می‌گوید او به همراه دوستش آقای پیلتن اولین کسانی بودند که در فارس کار آموزش به ناشنوایان را شروع کردند.

زندگی‌اش را به جبار باغچه‌بان بی‌شباهت نمی‌داند و صد‌ها دریغ و افسوس می‌خورد از اینکه نتوانسته مدت زمان زیادی در محضر استادش باشد و از او و تجربیاتش استفاده کند.

شرح یک زندگی

درحالی که صدایمان را نمی‌شنود، سؤال‌هایی در مورد هشتاد و پنج سال زندگی پرفراز و نشیبش را از روی کاغذ خوانده و اینگونه شروع می‌کند:

محمد قدوسی هستم. ۲۸ سال به شکل سازمان یافته و دو سال نیز به طور خودجوش با ناشنوا کار کردم. سال ۱۳۷۴ خورشیدی بازنشست شدم. زندگی‌ام تقریباً شبیه زندگی زنده‌یاد باغچه‌بان بود. او نیز در سال‌های آخر عمر خود ناشنوا شد.

مدرسه ابتدایی را تا کلاس ششم در شیراز و محله آستانه (آسونه) گذراندم. آن زمان مدرک ششم که می‌گرفتیم به دبیرستان می‌رفتیم. دبیرستان دوره اول یعنی هفتم هشتم و نهم را در مدرسه شاپور کنار بازار وکیل گذراندم که بعد‌ها به مدرسه ابوذر تغییر نام پیدا کرد. خدا رحمت‌شان کند، آقای دستغیب مدیر و آقای به‌آیین معاون ما بود. دهم، یازدهم و دوازدهم را نیز در مدرسه محمدرضا شاه در فلکه ولی‌عصر گذراندم که حالا تخریب شده است.

دیپلم ریاضی را که گرفتم، در سال ۱۳۴۲ خورشیدی، به سپاه دانش و محله زرهی شیراز رفتم. آن سال، سال پربرفی بود.

در همین محله زرهی، آن زمان قاطر بود و با قاطر، توپ و تانک‌ها را حمل می‌کردند.

فرمانده گروهان ما آقایی به نام نامداری بود که مردی بسیار مهربان بود. آقای توحیدی کشاورزی؛ و آقای مقدس روانشناسی درس می‌داد. یکی از بچه‌ها در حین کلاس از آقای نامداری پرسید چرا شما پزشک نشدید و وارد ارتش شدید؟ او در جواب تنها یک جمله گفت:

«پدرم همیشه به من یک جمله می‌گفت و آن این بود:

من نمی‌گویم سمندر باش یا فرزانه باش.

چون به فکر خویشتن افتاده‌ای مردانه باش»

و این اولین درسی بود که آقای نامداری به ما داد.

سربازی و سپاه دانش که تمام شد، ما را به کوه‌چشمه قزوین منتقل کردند. بین همدان و قزوین، بخشی به نام ضیاآباد که روستایی به نام کورچشمه داشت و تقریباً وسط یک کوه بود.

پس از اتمام سپاه دانش امتحان دادم. من در ایران نفر صد و پنجاهم بودم، یعنی رتبه‌ام به گونه‌ای بود که خودم می‌توانستم پستم را تعیین کنم. خلاصه به ما گفتند شما برای معلمی انتخاب شده‌اید و می‌خواهید کجا بروید؟

گفتم استهبان، نی‌ریز یا شیراز. بنا بر این شد که در استهبان و در ایج خدمت کنم.

سال اول در کلاس چهارم درس می‌دادم. پس از آن، چند سالی در کلاس‌های مختلف تدریس می‌کردم تا مدیر شدم. مدیر مدرسه‌ای بزرگ و شش کلاسه.

در یکی از روز‌ها به همراه آقایان کیخسروی و معتمدی که از معلمان بودند، در دفتر نشسته بودیم که دیدیم زنی نحیف و لاغراندام پشت دیوار مدرسه پنهان شده است. زنگ کلاس که زده شد و معلم‌ها و بچه‌ها به کلاس رفتند، آن خانم به دفتر آمد. رو به من کرد و گفت آقای مدیر! من فرزندی ناشنوا دارم که مدام به او سنگ می‌زنند و او را اذیت می‌کنند. می‌توانم او را به اینجا بیاورم تا روز‌ها کنار دست شما همین جا بنشیند؟

گفتم چرا که نه؟ قدمش روی سرم!

فردا، آن خانم به همراه فرزندش به مدرسه آمدند.

از فرزند آن خانم پرسیدم اسمت چیست؟ و او همانطور دست و پا شکسته با زبان الکنش پاسخ داد: عِوَض!

معلم کلاس اولمان آقای چوبینه بود. تصمیم گرفتم این کودک را سر کلاس او بگذارم. به آقای چوبینه گفتم اگر ممکن است او را سر کلاس خودت بنشان و چند وقتی یک بار به او چیز‌هایی یاد بده.

آقای چوبینه یک روز او را سر کلاس برد و بعد نزد من آمد و گفت: نظم کلاس‌مان، با این دانش‌آموز به هم ریخته. حالا به نظر شما چکار کنیم؟

گفتم مشکلی ندارد. بعد رو به عِوَض کردم و گفتم بیا کنار من بنشین، من خودم به تو آموزش می‌دهم... و این آموزش نزدیک به دو سال طول کشید.

مدرسه ایج واقعاً دانش‌آموزان خوبی داشت و از آن جهت که من تازه از خدمت آمده بودم و کمی هم سختگیری می‌کردم، باعث شد به عنوان یکی از مدارس برجسته شناخته شود.

آن زمان علی‌اکبر امامی رئیس آموزش و پرورش استهبان و مدیر کل آقای جدلی بودند. پس از دو سال، یک روز که آقای جدلی برای بازرسی به استهبان آمده بود، آقای امامی او را به مدرسه ما آورد. از قضا آن ساعت، همان زمانی بود که ما داشتیم با عوض، درس کار می‌کردیم.

ایشان از مدرسه بازرسی کرد و رفت و مدتی بعد نامه‌ای به این مضمون به دست ما رسید:

«آقای محمد قدوسی؛ چون علاقه شما مفرط و... بود، سازمانی به نام آموزش کودکان استثنایی درست شده که برای یادگیری آموزش، شما را به آن‌جا معرفی می‌کنیم.»

خب آن زمان، من هنوز نمی‌دانستم واژه استثنایی یعنی چه؟ اما به خاطر نامه‌ای که به دستمان رسیده بود، به آنجا یعنی تهران، خیابان پاستا و کوچه نجومی رفتیم و دیدیم در آن‌جا تابلویی نصب شده با عنوان «سازمان آموزش و پرورش کودکان استثنایی.»

ما به داخل سازمان رفتیم و معرفی‌نامه را دادیم. در آنجا خانم تنومندی به نام دکتر آهی مدیر، و آقایی به نام امیرقهاری معاون بود که همیشه پیپ می‌کشید. آن پیپ همیشه گوشه‌ی لب آقای امیرقهاری بود و مرا به یاد هویدا می‌انداخت. خلاصه معرفی‌نامه را از من گرفتند و مرا به سمت کلاس آموزشی راهنمایی کردند.

به کلاس که وارد شدم، متوجه شدم در کل ایران، تنها ۷۰ نفر را برای این کار انتخاب کرده‌اند. سرکلاس که نشستیم، آقای امیرقهاری شروع به صحبت کرد و از این گفت که کارِ ما، کاری بسیار نیک و بهشتی است.

صحبت‌های ایشان که تمام شد، متوجه شدم یک نفر به نام آقای اصغر پیلتن هم از شیراز به آنجا آمده.

دوره ما سه ماه و به صورت فهرست‌وار بود و به ما می‌گفتند افراد عقب‌مانده، نابینا و ناشنوا چگونه هستند.

آموزش که تمام شد به ایج برگشتیم و همزمان با پایان دوره‌ی مدرسه و اواخر خرداد، مدرسه را تحویل دادیم.

آن زمان، اداره آموزش و پرورش قدیم استهبان چسبیده به مدرسه مَحرمی بود و خودشان به جایی دیگر نقل مکان کرده بودند. آقای امامی به من گفت: ساختمان آموزش و پرورش قدیم را همراه با میز و نیمکت در اختیار شما می‌گذارم تا کار با کودکان استثنایی را در آن‌جا شروع کنید و الحق که ایشان برای این کار، از هرگونه حمایتی از ما دریغ نکرد.

چهار ناشنوا و یک عقب‌مانده نخستین دانش‌آموزان مدرسه ما بودند که یکی از آنها همان عوض نظری از ایج بود که به همراه مادرش به آن مدرسه آمده بود.

عوض با همان لکنت زبان و با اشاره به من فهماند که مرا دوست دارد.

سه چهار سالی از تدریسم در آن مدرسه می‌گذشت که با تشریفاتی خاص، به من مدال افتخار کشوری دادند.

سال ۱۳۵۳ خورشدی، در حالی که دو فرزند داشتم، هوس درس‌خواندن مجدد به سرم افتاد.

خلاصه دو پایم را در یک کفش کردم و در نهایت در دانشگاه شیراز در رشته حسابداری قبول شدم. کسی اصلاً با انتقال من راضی نبود و موافقت هم نشد، از این رو مرا به عنوان یک تبعیدی به شیراز معرفی کردند.

پس از دوران آموزشی، یک سال به ما مهلت دادند تا ببینیم به کدام رشته علاقه داریم که من ناشنوایان را انتخاب کردم.

ما تابستان‌ها به تهران و کلاس کارآموزی ناشنوایان می‌رفتیم. همان جا در تهران، به خانم آهی گفتم ما را برای کارآموزی به کجا می‌فرستید و ایشان جواب داد به مدرسه باغچه‌بان واقع در چهارراه یوسف‌آباد.

البته سابقه آموزش نابینایان به سال‌های سال قبل بازمی‌گشت. در تهران مدرسه‌ای به نام بنیاد پهلوی در ابتدا مخصوص نابینایان بود، بدین صورت که دانش‌آموزانی را از سراسر ایران در آنجا جمع می‌کردند و با خط بریل به آنها آموزش می‌دادند. از این مدرسه چندین موسیقی‌دان، دکترا، وکیل و... بیرون آمد که از این جمله یکی از آنها اصغر مزیدی مرادی از نی‌ریز فارس بود. کسی که در آنجا لیسانس ادبیات خود را گرفت و بعد به شیراز آمد و معلم ناشنوایان شد.

خلاصه اینکه پس از دوران کارآموزی، ما را به دهکده سلامی شیراز فرستادند. دهکده سلامی جایی بود که کل بیماران روانی در آنجا نگهداری می‌شدند، از ناشنوا و نابینا گرفته تا مونگول‌ها... بعد هم به من گفتند ما تنها همین جا را داریم. اگر دوست داری می‌توانی به آنجا بروی. در آنجا چند عقب‌مانده و چند ناشنوا بود. گفتم می‌آیم، چون عاشق رشته‌ام بودم.

سال ۱۳۵۷، همراه با شروع انقلاب این شعار سر زبان‌ها افتاد که «سلامی و ساواکی اعدام باید گردند...» همین شد که درِ مدرسه را بستند و آن زمان ما مدرک دانشگاهی‌ا‌مان را گرفتیم. البته دو واحد کم داشتیم که به آقای خوب‌نظر که ریاست دانشکده را به عهده داشت، گفتیم حالا با این دو واحدی که کم داریم چه کنیم؟ و در نهایت با تکاپوی زیاد دستور دادند این دو واحد را به شکل ورزشی به ما بدهند.

دل‌شکسته

روز‌های ابتدایی انقلاب اسلامی بود. آقایی به نام ابوالعراق که مدیر کل آموزش و پرورش بود، به خاطر گرفتن همان مدال افتخار دو ماه مرا از کار معلق کرد، که این مدال کجا بوده؟ چرا آن را به تو داده‌اند؟ توضیح دادم که این تنها یک مدال آموزشی است که، چون از نظر آنها معلم خوبی بوده‌ام، آن را به من داده‌اند.

پس از گذشت دو ماه، مرا برای تدریس ریاضی به مدرسه بهار اسبق، که بعد‌ها به نام شهید کاشف تغییرنام یافت، فرستادند.

در آنجا که رفتم دیدم بله! عوض هم همان جاست. او تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند، البته بسیاری از بچه‌ها حتی تا دیپلم و فوق‌دیپلم راه و ساختمان هم درس خواندند و همین شد که من رابط بین معلم‌های هنرستان و بچه‌های ناشنوا شدم، که یکی از این معلم‌ها محمد بینش بود که اتفاقاً نی‌ریزی بود.

قدوسی و ناگفته‌هایی از باغچه‌بان

آقای قدوسی نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد:

در مورد مدرسه باغچه‌بان باید بگویم زندگی و راه من، تقریباً مانند جبار باغچه‌بان بود.

فامیل اصلی جبار، عسکری، و شغل او در اصل بنا بود. جبار باغچه‌بان، به نوعی ناجی ناشنوایان ایران شد. خدا رحمتش کند. هر چه ناشنوایان دارند، از جبار دارند. من سعادت نداشتم مدت زیادی در کنار ایشان باشم.

اما در مورد اینکه چه شد که ایشان، به سمت ناشنوایان رفتند باید بگویم یک روز جبار دید ناشنوایی که توان شنیدن ندارد، دارد حرف می‌زند. او تصمیم گرفت تا به این ناشنوا درس بدهد. پس از مدتی، به شیراز آمد و در باغچه‌ای که در آن دو سه اتاق وجود داشت، کلاسی باز کرد و فامیل خود را به باغچه بان تغییر داد. مدتی در شیراز کار کرد تا اینکه دوباره به تهران و محله یوسف آباد برگشت. او سه دختر به نام‌های ثمین و ثمینه و پروانه داشت. جبار، دو دخترش را به خارج فرستاد تا آنها در مورد وضعیت آموزشی نانشنوایان تحقیق کنند. ثمینه، همین چند ماه پیش و در سن ۹۴ سالگی درگذشت.

جبار، در روز‌های آخر زندگی‌اش، تا حدودی ناشنوا شده بود. همیشه، یک گوشی بزرگ برای اینکه بهتر بشنود، دستش بود و بندی به آن آویزان بود. او در اتاقی سه در چهار می‌نشست و برای ناشنوایان وسایل آموزشی ریاضی درست می‌کرد. سواد آنچنانی نداشت، اما برای بچه‌ها کتاب می‌نوشت و اگر جمله‌ای از کتاب مشکل داشت، ثمینه آن را اصلاح می‌کرد.

جبار، همچنین برای ناشنوایان، دستور زبان فارسی نوشت تا ناشنوا فعل، فاعل و مفعول را درست انجام دهد. الان می‌شود گفت یک ناشنوا، افکار و عمل جبار را به ما منتقل می‌کند.

جبار همچنین بدون اینکه کسی بر کار او نظارت داشته باشد، چند معلم در گوشه و کنار تهران تربیت کرد.

تفکر جبار این بود که هر ناشنوا باید عضوی از اجتماع باشد و در این صورت باید نوشتن را بیاموزد و دو عاملی که هر ناشنوا باید داشته باشد زبان گفتاری و زبان نوشتاری است.

آقای قدوسی صادقانه می‌گوید:

اعتراف می‌کنم من بچه‌ها را شدیداً نهیب می‌دادم و حتی گاهی آنها را کتک می‌زدم تا تنبلی نکنند و حواس‌شان را خوب جمع کنند.

این را هم بگویم که ناشنوایی یک معضل و لالی معضلی جداگانه است. من در این سال‌ها تنها یک نفر را دیدم که هم کر و هم لال بود. ناشنوایی ممکن است در اثر ارثی، بیماری، مننژیت، ضربه به کودک در لحظه تولد و... باشد.

علاوه بر این، من ضمن اینکه در طول سال تحصیلی درس می‌دادم، چهار تابستان هم به مدرسین، زبان و ریاضی می‌آموختم.

در یکی از تابستان‌ها رو به خانم‌ها و آقایان گفتم: آیا از نی‌ریز هم کسی در این کلاس‌ها شرکت دارد؟ که دیدم خانم‌ها بابایی و دهقان از جایشان بلند شدند و اعلام حضور کردند.

من بسیار در کارم جدی بودم. تدریس به ناشنوایان را دوست داشتم و دوست دارم دوباره در کلاس حاضر شوم، اما متأسفانه تواناییش را ندارم.

سال اول در حضور جبار باغچه‌بان بودیم و سال دوم که برای آموزش رفتیم، ثمینه گفت که پدرش به رحمت خدا رفته است، اما اتاق او با تمام وسایلی که در آن بود نظیر یک چراغ والور قدیمی، یک تخت، اره مویی، مقداری چوب، دفتر، میز و... همه سر جایش مانده بود.

جبار، طبل کوچکی نیز داشت که با آن کنار ناشنوایان می‌ایستاد، به آن طبل می‌کوبید و می‌گفت فلان ناشنوا این مقدار شنوایی دارد. الان همان چیزی که جبار بدعت گذاشت، یک رشته دانشگاهی شده است.

طبیعتاً هر چه مقدار شنوایی بیشتر باشد، صحبت‌کردن افراد روان‌تر می‌شود. یعنی هر دو لازم و ملزوم هم هستند.

لالی عبارت است از بیان نکردن یک کلمه تا تمام کلمات. همانطور که گفتم باید حروف را با آوا، به این افراد یاد داد.

به خاطر دارم دهکده سلامی مجموعه‌ای بود که دارو‌های اعصابی را که اختراع می‌شد، به آنجا می‌فرستادند و آنها را تست می‌کردند. آقایی از انگلستان برای بازدید به دهکده سلامی آمد. او عکس باغچه‌بان را دید و گفت ما به معلمانی مانند باغچه‌بان نیاز داریم تا همه ببینند کسانی مانند باغچه‌بان چگونه ناشنوا را به حرف می‌آورد. یاد دادن به ناشنوایان کار راحتی نیست. باید به صورت چهره در چهره، با بازکردن دهان و به صورت ملایم این کار انجام شود.

نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد:

در مورد اینکه معتقدم هر شخصی از ناشنوا و نابینا گرفته تا حتی فرد مونگول، نباید سربار اجتماع باشد بلکه باید در متن جامعه باشد، بد نیست مطلبی بگویم. معمولاً تابستان که می‌شد، معلم‌ها و مدیران را جمع می‌کردند و به رامسر می‌بردند. یادم هست فیلمی از آمریکا به ما نشان دادند. خب در آمریکا مردم برای مدت طولانی از وسایلی که دارند استفاده نمی‌کنند، به عنوان مثال بعد از ۶ ماه یا یک سال، پیراهنی را که استفاده شده دور می‌اندازند. در فیلمی که ما دیدیم، شرکت‌های خیریه‌ای را نشان می‌داد که این لباس‌ها را جمع می‌کرد، می‌شست و روی یک تسمه حرکت می‌داد. به مونگول‌ها یاد داده بودند، زمانی که این لباس‌ها روی تسمه حرکت می‌کنند، آنها را بردارند و درون سطل کنار دست‌شان بیاندازند و در قبال این کار به آنها دستمزد می‌دادند.

ما از خانمی که برایمان توضیح می‌داد و خارجی بود پرسیدیم چرا وقتی می‌دانید این کار برایتان سودی ندارد و حتی ضرر دارد، آن را انجام می‌دهید؟ و ایشان در جواب گفت ما می‌خواهیم به فرد مونگول این را بگوییم که تو فرد مفیدی از جامعه هستی، و نه سربار جامعه.

یا به عنوان مثال آن مؤسسه خیریه، کارخانه پیچ و مهره‌ای را نشان می‌داد که به کسانی که معلولیت بسیار شدید داشتند می‌گفتند چند پیچ یا مهره جدا کنند و در جای خاصی بریزند و در قبال آن، به آنها دستمزد می‌دادند. هدف آنها از این کار این بود که اگر بنا بود به آنها پولی بدهند، در قبال آن کاری انجام دهند، گداپروری نکنند و معلول و مونگول احساس نکند این پول را بابت ترحم به او داده‌اند.

چرا نی‌ریز؟!

در مورد اینکه چه شد که به نی‌ریز آمد، می‌گوید:

در این مورد باید بگویم در ابتدا به خاطر یک سری مسائل موروثی به نی‌ریز برگشتم و مجبور شدم چند سال اینجا بمانم تا اینکه بچه‌هایم در همین نی‌ریز متأهل شدند و من هم اینجا ماندگار شدم. از طرفی، شیراز هم در این سن و سال دیگر برایم لذتی نداشت.

در ادامه خانمش صدیقه حقیری، از نوادگان جد حاج سیدمحمد رشته کلام را در دست می‌گیرد و در مورد ازدواجش با آقای قدوسی می‌گوید:

متولد سال ۱۳۲۸ هستم. با هم خویشاوند بودیم و شوهرم پسرعمه مادرم بود. خواستگاری که آمدند، خانواده‌ام گفتند خویشاوند هستیم و خانواده‌شان را هم می‌شناسیم.

از همسرم بسیار راضی‌ام. چهار برادر داشتم و تک‌دختر خانواده بودم و همسرم واقعاً اخلاق و رفتارش خوب بود. او بسیار اجتماعی، مردمی و اخلاق‌مدار بود. من شخصاً جبار باغچه‌بان و ثمینه را ندیدم، اما زمانی که همسرم از مسافرت برمی‌گشت، از ایشان زیاد تعریف می‌کرد. من همیشه پابه‌پای همسرم بودم. چه در ایج، چه استهبان و چه شیراز او را همراهی می‌کردم تا به نی‌ریز آمدیم.

ما صاحب پنج فرزند شدیم که همه بچه‌ها در شیراز متولد شدند. آرمان معاون مدرسه است، مهران در شیراز مغازه الکتریکی دارد و احسان نیز در کارخانه رینگ اسپرت نی‌ریز شاغل است. دخترهایم نیز یکی مرجان است که او را هِلی صدا می‌زنیم و دیگری مریم.

بیماری اس‌سی‌سی

پسرش آرمان در تکمیل حرف‌های پدرش می‌گوید:

پدرم به دانش‌آموزان ناشنوا خیلی اهمیت می‌داد. همه نوع دانش‌آموز داشت، از نقاش گرفته تا کشتی‌گیر و...

متأسفانه مدت‌ها پیش پدرم به بیماری اس‌سی‌سی دچار شد، اما ایشان در برابر بیماری‌ها و مشکلات مقاومت عجیبی دارد. این مرد، آنقدر ثابت و استوار است که تا به حال خم به ابرو نیاورده. تاکنون روی سر ایشان هشت عمل انجام شده است. ۱۶ سال پیش و دقیقاً پس از مرگ شوهرخواهرم، پدرم سرطان پوست گرفت. پزشک ایشان دکتر محمدی یک پزشک بین‌المللی بود. پدرم داوطلبانه پذیرفت که در سن پیری عمل پیوند پوست را انجام دهد. جمجمه او را تراشیدند و الان تنها یک پوست روی جمجمه اوست. پدرم فقط به‌خاطر اینکه دکتر محمدی گفت می‌خواهم دانشجویان این عمل را یاد بگیرند، برای این کار داوطلب شد. هر زمان از اتاق عمل خارج می‌شد از دکتر این سؤال را می‌پرسید که آقای دکتر آیا با عمل من، چیز جدیدی یاد گرفتی؟ دانشجوهایت چکار کردند؟ آیا این عمل به کارت آمد؟

چندین و چند بار شیمی‌درمانی کرد و هیچگاه ابراز درد نکرد.

او از اموالش به همه داده است. می‌گوید من آماده آماده‌ام و اگر می‌توانستم حتی سنگ قبرم را می‌خریدم و آن را در خانه می‌گذاشتم. وصیت کرده که وقتی فوت کرد نه برایش مراسم ختم و نه تالار بگیرند، به جای این کارها، از طرف او هفت عدد سمعک بگیرند و به مدرسه استثنایی بدهند و به ناشنوایان کمک کنند.

کلاس سوم راهنمایی بودم و شیراز بودیم که او را به عنوان مدیرکل معرفی کردند. آقایی به نام نظربلند از تهران آمد و به خاطر همین مدال اهدایی، او را بعد از تنها یک شب، از سمت مدیرکلی عزل کردند. پدرم خیلی زجر کشید. الان هم پنج شش ماه است که به کل شنوایی‌اش را از دست داده است.

ناشنوا مانند کامپیوتر است

پدرش در ادامه حرف‌های آرمان می‌گوید:

ناشنوا مانند کامپیوتر است، چیزی را که به او می‌دهی، بدون کم و زیاد به تو تحویل می‌دهد. همانطور که گفتم آقای عوض نظری مدرک سومش را که گرفت، بخشنامه‌ای آمد که کارخانه‌ها موظف بودند چهار درصد از کارگران‌شان را از نیرو‌های معلول انتخاب کنند. ما به زیمنس (مخابرات راه دور) مراجعه کردیم و به آنها گفتیم ما چند ناشنوا داریم که از کارگران خودتان بهتر می‌توانند کار کنند. خلاصه آنها را سه ماه به آموزشی بردند. همانطور که گفتم شیوه کارکردن آنها به گونه‌ای بود که هرچه استادکارشان می‌گفتند بدون کم و کاست قبول می‌کردند. عوض و خواهرش زهرا هر دو کارمند آن‌جا شدند.

به دکتر جمالی و کتاب انارستان ایشان اشاره می‌کند:

حدود دو سال پیش دکتر جمالی کتابی قطور به نام انارستان نوشت. دکتر جمالی مدیرکل بازاریابی شرکت گلستان است. ایشان سراغ مرا می‌گرفت تا مرا پیدا کند و بداند آقای قدوسی کیست. خلاصه اینکه شماره‌ام را از یکی از دوستان به نام آقای محرابی گرفته بود. ایشان با من تماس گرفت و گفت می‌خواهیم از کتاب انارستان، رونمایی کنیم، شما هم تشریف بیاورید و ۲۰ دقیقه صحبت کنید. ایشان کارمندی به نام آقای شاهسوندی داشت که او را نزد من فرستاد. آقای شاهسوندی به من گفت مرا دکتر جمالی فرستاده‌اند و باید با من بیایید تا فرداصبح با هم به شیراز برویم و من با ایشان همراه شدم.

فردای آن روز دکتر جمالی به من گفت در سالن دانشگاه شیراز برایتان وقت گذاشته‌ام و باید صحبت کنید. در آن جلسه من قدری صحبت کردم و در پایان صحبت‌هایم از شاگردم عوض و خواهرش زهرا گفتم که ناگهان دیدم آقایی از دور بلند شد. ایشان نزد من آمد و گفت الان عوض باجناق من، و دارای دو فرزند است که یکی از آنها شنوا و دیگری ناشنواست.

خواستگار محترم

آنطور که آرمان پسرش می‌گوید، قضیه خواستگاری پدرش از مادرش هم شنیدنی است.

آقای قدوسی با یادآوری آن روز‌ها می‌خندد و می‌گوید:

ما ایج بودیم. خدا رحمت کند مادرم را، خندید و به من گفت حالا که دستت به دُم خری بند است و خدا روزی‌ات را رسانده، زن بگیر. گفتم زن می‌خواهم چکار؟ اما او اصرار کرد و هی گفت و گفت. در اداره استهبان آقایی به نام وثوقی کار می‌کرد که قدی کوتاه داشت و همیشه عینکی ته‌استکانی می‌زد. وثوقی در کارگزینی کار می‌کرد و گاهی با رئیس به دبستان ما می‌آمد و اصرا می‌کرد تا زن بگیرم و من در جواب می‌گفتم زن می‌خواهم چکار کنم؟

یک روز که به شیراز رفته بودم مادرم شروع به التماس کرد که زن بگیر. گفتم چشم. گفت کلی فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که با دخترِ دختر دایی‌ات (دختر حاج حقیری) ازدواج کنی. زن عمویی به نام حاجیه زمزم داشتم که مادر میرمهدی و میرمحمد زارع بود. او پیشقدم شد و گفت من برایت به خواستگاری می‌روم. بیست و سه چهار سال داشتم و راستش را بخواهید خودم هم دیگر از مجردی و این همه اصرار خسته شده بودم؛ بنابراین قبول کردم. زن عمویم که برای خواستگاری رفته بود، گفته بود باید عکسش را ببینم، خلاصه اینکه عکس ما را دیدند، پسندیدند و جواب بله را دادند.

سال تحصیلی که تمام شد، تمام اقوام را دعوت کردیم و بساط مراسم عقد را با تار و تنبور به راه انداختیم.

خب، چون آن زمان اقوام را هم زیاد دعوت می‌کردند، مراسم عقدکنان در منزل جلال حقیری، برادرزن حاج داوودی برگزار شد.

آقایی با نام محمود کلاهی که دوچرخه درست می‌کرد و بسیار زیبا دف می‌زد آوردند، ما را وسط انداختند و شاباش کشیدند.

اول مهر بود که به سر کارمان رفتیم. پس از گذشت چند ماه، بنا شد در شهریورماه تجدیدی‌ها را امتحان بگیریم. به معلم‌ها گفتیم نیازی نیست شما بیایید، خودمان امتحانات را برگزار می‌کنیم. در آنجا همچنین آقایی به نام اله‌یاری ژاندارم بود و خدمتگزاری نیز به نام ابوالفضل کامرانی داشتیم. آقای اله‌یاری نزد کامرانی رفته و گفته بود نامزد قدوسی سکته کرده، اما تو چیزی به قدوسی نگو!

اما ابوالفضل نزد من آمد و گفت حقیقت ماجرا این است اله‌یاری چنین چیزی به من گفته. به او گفتم به میدان برو و ببین ماشین جیپی می‌بینی تا با آن به نی‌ریز برویم. او رفت و برگشت و گفت نه، خبری از ماشین‌های جیپ نیست.

فردی بود به نام میرزا فرج ایجی ما را همان شب به صرف شام به امامزاده دعوت کرده بود. به ابوالفضل گفتم بهتر است به خاطر دعوت میرزا فرج نزد او برویم، شامی بخوریم تا ببینیم صبح چه می‌شود. به آنجا رفتیم و شام‌مان را خوردیم. نیم ساعتی که گذشت، به ابوالفضل گفتم من دلم تا صبح طاقت نمی‌آورد. سپس به میرزا فرج گفتم من می‌خواهم پای پیاده به نی‌ریز بروم، از کدام سمت باید بروم؟ و میرزا فرج راه را نشانم داد.

از قضا آن شب، مهتاب بود و به قول کوهنوردان، شب‌های مهتابی، از بدترین شب‌ها برای کوهنوردی است. آن روز‌ها کفش‌های بدون بند به نام ارسی تازه مد شده بود که ما هم آنها را پوشیده بودیم. خلاصه اینکه شام را خوردیم و با همان کفش‌ها به همراه ابوالفضل به کوه زدیم. مهتاب بود و با آن اُرسی هی پایمان می‌لغزید. نزدیک صبح به جایی رسیدیم که چند تا سگ دوره‌مان کردند.

یک نفر از دور داد زد: آهاااای که هستید؟

مشهدی ابوالفضل جواب داد: از اقوام مشهدی میرزای حمیدیان نی‌ریزی هستیم. آن زمان، مشهدی میرزای حمیدیان از اربابان و بزرگان نی‌ریز بود.

او داد زد و گفت بفرمایید. سگ‌ها را هم صدا زد و سگ‌ها پراکنده شدند. نان و کره‌ای برایمان آورد و گفت زمانی که به نی‌ریز رسیدید سلام مرا به میرزا حسین برسانید و بگویید چوپان صابوناتی سلام رساند.

خلاصه اینکه ما بلند شدیم و از کوه بی‌سوون روان شدیم. ساعت ۸ صبح بود که به نی‌ریز و به منزل پدرخانمم رسیدیم. حاج حقیری به مغازه رفته بود و در خانه‌شان باز بود. در را باز کردم، وارد خانه‌شان شدم و با تعجب به رو‌به‌رو چشم دوختم. خانمم لب حوض نشسته بود، داشت ظرف می‌شست و هیچ سکته‌ای هم در کار نبود. بعد از خوردن ناهار دوباره به سرکارمان برگشتیم!

عاشق شاگردان

شاگردهایش را عاشقانه دوست دارد. کمی از خاطرات با آنها بودن می‌گوید:

دبیر فدراسیون ورزشی ناشنوایان آقایی به نام سیروس‌پور بود و ما را برای دبیری در استان انتخاب کردند. همان روز‌ها که همزمان با روز‌های اول جنگ هم بود، کشتی جهانی برای ناشنوایان اعلام شد. از مدرسه ما سه نفر به نام ابراهیم غلامی در وزن ۴۸ کیلوگرم، ناصر که فامیلش را نمی‌دانم و بسیار زیبا سالتو می‌زد و یکی از بچه‌های مهارلو برای این رقابت‌ها انتخاب شدند، آنها به مسابقات جهانی ناشنوایان رفتند و هر سه نفر هم مدال طلا گرفتند. بقیه بچه‌های تیم هم هر کدام دوم، سوم و چهارم شدند، به طوری که تیم استان فارس در دنیا اول شد. زمان بازگشت آنها، ما برای استقبال به فرودگاه رفتیم. ابراهیم غلامی بعد از کسب مدال طلا، سه چهار روز در کلاس درس شرکت نکرد. بعد از سه چهار روز نزد من آمد. با او تند شدم و گفتم ابراهیم کجا بوده‌ای؟ از درس ریاضی‌ات عقب می‌افتی بیچاره.

چیزی نگفت و نگاهی التماس‌گونه به من انداخت و با همان زبان سنگین خود گفت عجب بدبختی‌داریم‌ها.

گفتم کجا بدبختی داری؟ مدالت را گرفته‌ای، بنشین درست را بخوان.

یکی از شاگردانم به نام محمدعلی کرمی‌نیا چشمانش سه رنگ داشت. یکی از چشمانش سبز بود. دیگری آبی و پایین آن رنگی دیگر. نقاشی‌هایش قیامت بود. عکس افراد مشهور را فی‌البداهه می‌کشید. دیوار‌های چهارراه زند را فی‌البداهه می‌کشید... یادش بخیر...

عاشق هلن کلر

از علاقه‌اش به هلن‌کلر می‌گوید:

هلن کلر هم عقب‌مانده بود هم ناشنوا و هم نابینا. معلمی داشت که برای تعلیم کف دست او می‌نوشت. بعد‌ها هلن کلر دکترای ادبیات کودکان را گرفت. من بسیار به این شخص علاقه داشتم و خیلی دوست داشتم تابلویی از او داشته باشم. دوستی به نام استاد محمد مهاجر داشتم که در خیابان قاآنی قدیم تابلوسازی داشت و خطاطی می‌کرد. یک بار به او گفتم می‌توانی یک عکس از هلن کلر بخری و آن را برای من همانطور که می‌خواهم بکشی؟ بعد از یک ماه او به من زنگ زد و گفت کارت آماده است، بیا و آن را ببر.

رفتم و دیدم استاد مهاجر روی یک قاب بسیار بزرگ عکس سیلوان معلم هلن کلر را کشیده که پایین نشسته بود. هلن کلر هم در حالی که روی صندلی نشسته بود، سیلوان کف دستش می‌نوشت تا او یاد بگیرد.

تا یک مدت این قاب را نی‌ریز داشتم تا اینکه وقتی دیدم دارد خراب می‌شود، به خانم آمنه داوطلب معلم ناشنوایان گفتم آن را بردار و به عنوان هدیه به مدرسه شهید اکبری که دانش‌اموزان استثنایی در آن تحصیل می‌کنند، ببر.

هنرپیشه تئاتر

گریزی دیگر به خاطراتش می‌زند:

من هنرپیشه تئاتر هم بودم. کارگردانی به نام زنده‌یاد لایق داشتیم که من با او ۲ کار بیشتر انجام ندادم. ما با افراد معروفی، چون مهدی فقیه و محمد فیلی همبازی بودیم.

تئاتری در مورد یکی از وقایع تاریخی اجرا کردیم.

در حال حاضر که اینجا نشسته‌ام هیچ چیز ندارم، نه من، نه همسرم. داشتم ولی همه را بخشیدم. برای پسرم آرمان چهار هکتار زمین دادم و برای تمام نوه‌ها یک فرش ماشینی خریدم.

الان هم وصیت کرده‌ام اگر یک روز چشم‌هایم را روی هم گذاشتم، پسرم آرمان مرا به خاک بسپارد.

تقدیر و سپاس:

این گفت‌و‌گو به پیشنهاد جناب آقای جواد زردشت از جوانان فعال نی‌ریزی اهل آبادزردشت (کوی سجاد) انجام گرفت که در اینجا از ایشان تشکر و قدردانی می‌کنیم.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها