گفتگو با مصطفی میرغیاثی نواده آیتا... میرغیاث صاحب مدرسه غیاثیه نیریز

مصطفی میرغیاثی از نوادگان آیتالله میرغیاث صاحب مدرسه معروف غیاثیه نیریز در سال ۱۳۱۷ خورشیدی در نیریز زاده شد. از مردان نیک و معلمان خوشنامی که عمر خود را صرف علم و ادب کرده و اکنون در ۸۷ سالگی همچنان مینویسد و شعر میسراید و دغدغه جامعه دارد.
او شرط پیشرفت جامعه را آگاهی میداند و همواره بر آن تأکید دارد. از همین رو نقش آموزش و پرورش و البته رسانههای راستین را مهم میداند.
پرونده ماه این شماره نیتاک را به ایشان اختصاص دادهایم که میخوانید.
*****
بعضی از مردمان نیریز در اثر فقر، علف بیابان و استخوانهای پخته میخوردند و برخی تلف میشدند. عدهای دیگر از مردها نیز جهت کار به شهرهای دیگر و کشورهای عربی میرفتند.
جنگ جهانی دوم در سال ۱۳۱۸ خورشیدی آغاز و در سال ۱۳۲۴ خورشیدی پایان یافت. در این مدت دو گروه متحدین و متفقین به جان هم افتادند. متفقین پس از پیروزی نسبی، به صرف همکاری نکردن رضاشاه با آنها او را به جزیرهای در جنوب شرقی هندوستان تبعید، و پسرش محمدرضا را با تأیید پدر، جانشین وی کردند. این مسئله در سال ۱۳۲۰ خورشیدی انجام شد. در آن زمان فقر فرهنگی و اقتصادی فراوان بود. بعضی از مردمان نیریز در اثر فقر، علف بیابان و استخوانهای پخته میخوردند و برخی تلف میشدند. عدهای دیگر از مردها نیز جهت کار به شهرهای دیگر و کشورهای عربی میرفتند.
من در اول تیرماه سال ۱۳۱۷ خورشیدی در محله کیان نیریز زاده شدم. پدرم مرحوم محمد به دلیل تولد در ماه حج، به حاجی معروف بود و به او حاجی محمدِ ملاعلی میگفتند. نام پدر پدرم ملاعلی بود. پدربزرگ ملاعلی دانشمندی بوده به نام آیتالله میرغیاث صاحب مدرسه معروف غیاثیه که در نزدیک قلات خضر و گودچاهی قرار داشته و بعدها در اثر سیل ویران میشود.
این مدرسه رونق زیادی داشته و ۴۲۰ طلبه از شیراز، اصفهان، کرمان و ... در آن تحصیل میکردهاند و دروسی، چون شیمی، ریاضی، نجوم، فلسفه، فقه، و ... در آن آموزش داده میشده است. خوابگاه این مدرسه که محل اسکان طلاب بوده، در مکان مدرسه بختگان سابق در ضلع شمالی امامزادگان بوده که اکنون تبدیل به حوزه علمیه امام صادق شده است. مدرسه غیاثیه یک وقفنامه مفصل دارد که هنوز نسخه خطی آن موجود است و قبلاً نزد امام جمعه فقید نیریز آیتالله سیدمحمد فقیه بود و کپی آن هم در اداره اوقاف موجود است.
خاندان ما به شخصی به نام مقصودعلی میرسد که در زمان شاه عباس برای تبلیغ مذهب تشیع از هندوستان به اصفهان میآید.

دبیرستان پردیس تهران / سال 1353
پدربزرگ ملاعلی دانشمندی بوده به نام آیتالله میرغیاث صاحب مدرسه معروف غیاثیه که در نزدیک قلات خضر و گودچاهی قرار داشته و بعدها در اثر سیل ویران میشود.
خاندان مقصودعلی در اصل اهل جبل عامل، منطقهای در لبنان هستند که با هجرت بزرگ علمای آن دیار به سمت ایران، این خاندان نیز وارد ایران شدند. این خاندان را به نام مجلسی میشناسند، چون ملامقصود از دانشمندان با تقوا و از مروجین مذهب تشیع بود، ولی به خاطر کلام زیبا و اشعار دلنشین و رفتار و گفتار نیکو در محافل و مجالس به «مجلسی» لقب یافت و خاندان آنان نیز به این نام شهرت یافتند و بعدها علامه مجلسی صاحب بحارالانوار از همین خاندان پا گرفت.
ملامقصود دو پسر داشته به نامهای محمدتقی و محمدصادق.
پس از چندی مقصودعلی به هندوستان بر میگردد ولی پسرانش در اصفهان میمانند.
محمدتقی معروف به مجلسی اول پدر محمدباقر یا مجلسی دوم صاحب بحارالانوار است.
بعدها شخصی به نام آقامراد جهت تبلیغ تشیع، از هند به ایران میآید و به اتفاق محمدصادق عازم بغداد میشوند که پسر آقامراد و دختر محمدصادق با هم ازدواج میکنند. فرزند آنها به نام سیدمحمد طباطبایی (نوه دختری محمدصادق) به یزد میرود و سپس عازم نیریز میشود. سیدمحمد، جد طباطباییهای نیریز است. سید محمد یک پسر و یک دختر داشته که پسرش همان آیتالله میرغیاث صاحب مدرسه غیاثیه نیریز است و دخترش هم ازدواج میکند و فرزندی به نام میرزا عسکر به دنیا میآورد. میرزا عسکر بعدها با یکی از دختران آیتالله میرغیاث ازدواج میکند. پسر آنها ملاعلی پدربزرگ من میباشد و من در واقع چهارمین نواده دختری آیتالله میرغیاث هستم. نام فامیلی ما نیز از آیتالله میرغیاث گرفته شده است.
۴ ساله بودم که به همراه برادرم حاج محمدعلی که ۱۰ سال داشت به یک مکتبخانه در محله شادخانه نیریز رفتیم.
این مدرسه رونق زیادی داشته و 420 طلبه از شیراز، اصفهان، کرمان و غیره در آن تحصیل میکردهاند و دروسی چون شیمی، ریاضی، نجوم، فلسفه، فقه، و غیره در آن آموزش داده میشده است. خوابگاه این مدرسه که محل اسکان طلاب بوده، در مکان مدرسه بختگان سابق در ضلع شمالی امامزادگان بوده که اکنون تبدیل به حوزه علمیه امام صادق شده است.
در مکتبخانه روی زمین بدون فرش مینشستیم و مُلاخانمی حدوداً ۵۰ ساله که یک چشمش در اثر گزیدگی مار نابینا شده بود، به ما درس میداد. مُلا چوب بلندی در دست داشت. مُلا مکتبیها حدوداً ۴ تا ۱۴ سال داشتند و دختر و پسر با هم بودند. در گوشهای از مکتبخانه سبدی بزرگ قرار داشت که هر کس وارد مکتبخانه میشد، باید خوراکیهای جیبش را در سبد میریخت. من، چون گرسنه میشدم، نمیریختم. زیرا کلاس مکتبخانه و پس از آن نماز تا ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر ادامه داشت و بعدتعطیل میشد. مُلا خودش خوراکیهای جیبم را در سبد میریخت و من گریه میکردم، اما مُلا توجهی به گریههای من نمیکرد. مادران در جیب فرزندان خود خوراکیهایی، چون مغز بادام، مغز گردو، کشمش، مویز، انجیر و نان محلی میگذاشتند تا بچهها در وقت مناسب استفاده کنند. هر مُلامکتبی نوعی خوراکی در جیبش داشت. برنامه مکتبخانه بیشتر در زمینههای نماز، روزه، خمس، زکات، اذان، قرآن مجید و حروف الفبا بود. مُلا میتوانست بخواند ولی نمیتوانست بنویسد. وقتی حرف «الف» را یاد میداد میگفت: الف اوعّیاً، اعّیاً اَعی مَنی عُیّانه و برای یاد دادن حرف «ب» میگفت: بُبّیاً بِبّیاً یَی مَنی بیّانه. تا آخرین حروف الفبا به همین روش بود. حفظ آنها برای کودک چهار سالهای، چون من بسیار مشکل بود، اما از ترس فلک نشدن حفظ میکردم. برادرم میگفت فَلک بسیار دردآور است و میتوان گفت یک نوع شکنجه است.
روزی وقت نماز، مُلا چوب محکمی به پشت من زد که بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم به من آب میدهند. برادرم به ملا گفت میخواستی چوب را آهسته به کمر برادرم بزنی تا غش نکند و ملا گفت: برادرت کمرش را در مقابل خدا کم خم کرده بود. برادرم گفت: او به مکتب آمده تا شما به او یاد بدهی چه اندازه باید کمرش را در مقابل خدا خم کند. ملا چوب را بالا برد تا برادرم را بزند ولی نزد. اگر زده بود با برادرم درگیر میشد.

وقت رفتنِ به منزل، به برادرم گفتم:
- چرا ملا مرا زد؟
- برای اینکه خودت خوراکیهای جیبت را در سبد ملا نمیریزی.
- مگر پدر به ملا پول نمیدهد؟
- میدهد.
در آن لحظه فهمیدم ملا مرا بیگناه زده است. وقتی به منزل رسیدیم، برادرم جریان را به پدرم گفت. پدرم پشت مرا نگاه کرد و متوجه کبودی پشتم شد. او به گریه افتاد. من هم گریه کردم. سایر اعضای خانه هم به گریه افتادند. به پدرم گفتم دیگر به مکتبخانه نمیروم. گفت تا ۷ سالگی که میخواهی به مدرسه بروی، به چه کاری مشغول میشوی؟ گفتم فرمان شما را میبرم. پدرم دوباره گریه کرد و گفت: میدانم که حرف مرد یکی است. پس تو در ۷ سالگی به مدرسه میروی.
به پدرم گفتم: من هنوز کودک هستم. پدرم گریهاش به خنده تبدیل شد و گفت: این برادرت که همراه شما به مکتب میآید در مدرسه با مدیر درگیر و از مدرسه فرار کرد. هرچه تلاش کردیم، قانع نشد به مدرسه برود، درحالی که دو برادر بزرگتر شما به مدرسه رفتند و باسواد شدند.
در مکتبخانه روی زمین بدون فرش مینشستیم و مُلاخانمی حدوداً ۵۰ ساله که یک چشمش در اثر گزیدگی مار نابینا شده بود، به ما درس میداد.
۷ ساله بودم که در کلاس اول ابتدایی مدرسه خان ثبتنام کردم.
این مدرسه متعلق به خانواده فاتح بود که در کنار مدرسه بختگان قرار داشت و دو مدرسه به وسیله دریچهای با هم ارتباط داشتند و در اصل یک مدرسه محسوب میشدند. اما چند سال بعد از مدرسه خان جدا و مستقل گردید.
در مدرسه خان کلاس اول شامل دو بخش، یکی نیم و دیگری یک کلاس یک بود که حکم پیشدبستانی فعلی را داشت.
دانشآموزانی که تازه ثبتنام کرده بودند و یا پارتی نداشتند کلاس نیم بودند. کسانی هم که کلاس نیم را گذرانیده بودند و یا پارتی داشتند، کلاس یک ثبتنام میشدند. من کلاس نیم ثبتنام شدم. کلاس نیم و کلاس یک، هر دو در یک اتاق منتها با دو معلم برگزار میشد. آنچه به یاد دارم، در نیریز فقط دو مدرسه وجود داشت. مدرسه پسرانه از اول تا نهم و مدرسه دخترانه از اول تا چهارم که به مرور به مدرسه دخترانه کلاسهای پنجم و ششم هم اضافه شد.

مصطفی میرغیاثی و عباس بهرامی
در کلاس نیم، ما روی زمین و کنار دیوار کلاس مینشستیم. در کلاس یک، اما بچهها روی نیمکت مینشستند. بچهها را بیشتر نمایندگان انتخابی اداره میکردند.
نمایندگان انتخابی اداره دو معلم در حال قصه گفتن و گفتوگو بودند. از بهترین معلمهای ابتدایی ما در آن زمان، زندهیاد هدایتاله بهرامی و زندهیاد محمدجواد زهری بودند.
سواد معلمهای ابتدایی از ۴ ابتدایی تا ۱۱ یعنی دانشسرای مقدماتی بود. حقوق معلمها نیز مانند الان کمتر از ادارات دیگر بود. مدیر مدرسه روزی گفت حقوق من در ماه دو ریال است. بیشتر مردها شغل آزاد را به شغل دولتی ترجیح میدادند. بعضیها هم میگفتند حقوق دولت حرام است.
در همان سالها زندهیاد حبیبالله فرهمندی زمینی حدود ۱۰ هزار مترمربع (یک هکتار) به وزارت فرهنگ آن زمان (آموزش و پرورش) اهدا و در آن زمین مدرسه ابتدایی جدیدی به نام مدرسه نوبنیاد فرهمندی ساخته شد. در آن مدرسه هر چند درس را یک معلم تدریس میکرد و من کلاسهای پنجم و ششم را در آن مدرسه تحصیل کردم.
مُلا مکتبیها حدوداً ۴ تا ۱۴ سال داشتند و دختر و پسر با هم بودند. در گوشهای از مکتبخانه سبدی بزرگ قرار داشت که هر کس وارد مکتبخانه میشد، باید خوراکیهای جیبش را در سبد میریخت
در آن مدرسه، معلم درسهای ریاضی، ورزش و خط، زندهیاد محمدجواد زهری بود. او سه شاگرد را که در ریاضیات ضعیف بودند به من معرفی کرد و گفت ساعتی ۱۰ شاهی (یک دوم ریال) از آنها میگیری و به آنها ریاضی یاد میدهی، به طوری که در امتحان نمره قبولی بیاورند. من قبول کردم و شرایط امتحان را چنین تعیین کردم که هر کس نمره بیشتری بیاورد، مبلغ ۱۰ شاهی را از او نمیگیرم. از این رو هر کدام از آنها سعی میکردند نمره بیشتری بیاورند. همان روزها به این فکر افتادم که تشویق خوب است و به خود گفتم اگر پول داشتم به چند نفر اول دانشآموزانی که پس از دیپلم وارد دانشگاه یا دانشکده میشوند، جایزه میدادم؛ و اکنون پس از گذشت سالها، تاکنون ۱۶ سال است که این جایزه برقرار و پس از حیات بنده نیز طبق برنامهریزی که انجام شده، به یاری پروردگار و به کمک مقامات محترم آموزش و پرورش نیریز ادامه خواهد داشت. نام جایزه را جایزه معلم نامیدهام و شرایط چنین است که به نفرات اول، دوم و سوم سه رشته ریاضی، تجربی و انسانی مبالغی جایزه داده میشود. البته چند سال است به دانشآموزان نفرات اول سه رشته زبان انگلیسی، هنرستان و هنر که در کنکور سراسری دولتی منطقه نیریز قبول شدهاند نیز جایزه میدهم.
همچنین به تعدادی از آگاهیدهندگان جامعه نیریز نیز همه ساله در اسفندماه که اداره محترم آموزش و پرورش نیریز همایشی ترتیب میدهد، جوایزی اهدا میگردد.
در ادامه خاطراتم باید بگویم روزی در جلسهای آقای فرهمندی مرا دید و گفت: اگر وقت داری شبی در باغی که در نیریز دارم با هم گپ بزنیم. ایشان وقتی را تعیین کرد. ضمن گفتوگو من دیدم که زندهیاد فرهمندی گریه میکند.

ردیف نشسته نفر دوم از چپ مصطفی میرغیاثی رشته دومیدانی
ورزشکاران رشتههای مختلف از نیریز در مسابقات آموزشگاههای استان فارس / سال تحصیلی 37-38 / کازرون
او شروع به صحبت کرد و گفت که ۱۰ هزار مترمربع زمین اهدایی را به چند مدرسه تبدیل کردهام، اما نام مرا حذف کردهاند. سرانجام پس از تحقیقات و چند سال دوندگی، یکی از مدارس به نام شادروان منظور گردید.
کلاس پنجم ابتدایی بودم که پدرم را از دست دادم. پدر آن زمان تجارت میکرد. روزی در حالی که با ماشین در ۶ کیلومتری جاده نیریز- سیرجان به سمت کرمان میرفتند، راننده ماشین را به سنگی میزند و پدرم به بیرون پرتاب میشود. پس از این حادثه، راننده از ترس فرار میکند و مقصد خودش به سمت کرمان را ادامه میدهد. پدرم را در شب یلدای ۱۳۳۰ خورشیدی در حالی که بر اثر مصدومیت و سرما حال خوبی نداشته به نیریز میآورند و ایشان پس از گذشت۱۵ ساعت از آن حادثه فوت میکند.
بعد از مرگ پدر به ناچار برای ادامه زندگی درس میخواندم و در کنار آن کار میکردم.
در آن سالها وارد دبیرستان سیکل اول شدم. در آنجا معلومات دبیران حداکثر دیپلم بود و آنها با توجه به توان و معلومات دروس را تدریس میکردند. هر یک از معلمان و هر یک از دانشآموزان ویژگی خاص خود را داشتند. من هم دانشآموز خوبی نبودم و بیشتر وقت خود را صرف ورزش و کار میکردم. سختیهای روزگار را تحمل میکردم و خوب و بد میگذشت.
از بهترین معلمهای ابتدایی ما در آن زمان، زندهیادان هدایتاله بهرامی و محمدجواد زهری بودند.
دوره اول دبیرستان با همه سختیها پایان یافت و دوره دوم دبیرستان یا سیکل دوّم شروع شد. با توجه به کارنامهام و همچنین علاقه و استعدادی که داشتم، تصمیم گرفتم به رشته ریاضی بروم، منتها تنها شهری که در استان فارس رشته ریاضی داشت، شیراز بود. حقیقتاً پول نداشتم که در شیراز ادامه تحصیل بدهم، از این رو به ناچار در رشته طبیعی کلاس دهم نیریز در مدرسه احمد ثبتنام کردم.
به خاطر دارم زمستان همان سال بخشنامهای آمد که در شهر کازرون مسابقات ورزشی استانی انجام میشود که من پس از اول شدن در مسابقه دو میدانی نیریز، برای رفتن به کازرون انتخاب شدم. وارد شیراز که شدیم عصر همان روز در شیراز مسابقات کشوری از فلکه شهرداری تا بیمارستان نمازی (که هنوز نیمهتمام بود) به صورت رفت و برگشت بود. رئیس دبیرستان احمد نیریزی زندهیاد سیدمحمود طباطبایی رئیس کاروان ورزشی ما بود که به بنده گفت شما هم بروید و مسابقه بدهید.
پس از شرکت در مسابقه، به پایان خط که رسیدم چند نفر شیرازی، به من چند جعبه شیرینی دادند. یکی از آنها گفت شما نفر سوم کشور شدهای. نفر اول آقای راستی، نفر دوم آقای جویزاده و نفر سوم کشور شما شدهای و من از آنها تشکر کردم.
ناگهان یک نفر در جمعیت داد زد این آقا شهرستانی است و نمیداند نفر سوم کشور چه ارزشی دارد! من چیزی نگفتم. چون خسته بودم جعبههای شیرینی را به دو نفر از دوستان دادم و همه با هم به آسایشگاه که زیر پل دروازه اصفهان، سمت چهارراه حافظیّه بود رفتیم.

رشته مدیریت دانشگاه تهران /مصطفی مرغیاثی ردیف دوم از چپ نفر ششم
پس از صحبتهای مرحوم طباطبایی، اکثراً مرا تشویق کردند و جعبههای شیرینی و چند جعبه دیگر که مسئولان ورزشی استان خریده بودند، بین عدهای تقسیم شد.
شب رادیو شیراز که تازه افتتاح شده بود، مرا نفر هفتم معرفی کرد. به دوستان گفتم مهم نیست، ناراحت نشوید. عدهای حرفم را تأیید کردند.
همان زمان رئیس ورزش استان، به بنده پیشنهاد کرد به شیراز بروم. او گفت ما به شما کمک خرج هم میدهیم و شما میتوانید در شیراز تحصیل کرده و ورزش را هم ادامه بدهید. پس از مسابقات و برگشت به نیریز، این موضوع را با خانواده در میان گذاشتم، اما خانواده و برادرم موافقت نکردند. آنها معتقد بودند، چون اواسط سال است من ضرر میکنم و گفتند بهتر است سال آینده به شیراز بروی، که من قبول کردم.
بیشتر مردها شغل آزاد را به شغل دولتی ترجیح میدادند. بعضیها هم میگفتند حقوق دولت حرام است.
به خاطر دارم سیزده بهدر سال بعد، زیر درختانِ بین آسیاب اول و دوم شادابخت، جمعیت زیادی نشسته بود. یک گراز وحشی از کوههای قبله نیریز به سوی کوههای شمال نیریز میدوید.
بیلچهای را که در دست برادرزادهام (محمدحسین) بود و با آن بازی میکرد گرفتم و به دنبال گراز دویدم. به دنبال من، جمعیتی حدود ۱۰۰ نفر، پیر و جوان و کودک، با فاصلهای نسبتاً زیاد، به دنبال گراز و من دویدند. به گراز که نزدیک شدم، به من حمله کرد و با دندانش که از دهان بیرون بود، استخوان پای چپ مرا دندان گرفت. به طوری که حدود یک سانتیمتر زیر کشکک پایم تراشیده شد. به زمین افتادم. گراز نگاهی به من کرد و به راهش ادامه داد. از زمین بلند شدم، چند متر جلو رفتم، اما همان لحظه احساس کردم پای چپم مرا همراهی نمیکند؛ بنابراین از تعقیب گراز منصرف شدم. بعد از این اتفاق، برادرم محمدعلی مرا با دوچرخه نزد دکتر بامداد برد که تنها دکتر نیریز و اگر اشتباه نکنم فسایی بود. چون در آن زمان داروی بیهوشی در نیریز وجود نداشت، دکتر بدون بیحسی پایم را بخیه کرد و من تحمل کردم. برادر دکتر که با من همکلاس و در نیریز درس میخواند کنارم ایستاده بود و گریه میکرد.
دکتر گفت: دیگر به فکر قهرمانی در مسابقات دو نباش که موفق نمیشوی و به دَرست ادامه بده.
روزها گذشت و، چون کسی در نیریز نبود که به من ریاضیات یاد بدهد، من ضمن خواندن درسهای دهم تجربی، کتابهای رشته ریاضی را نیز بدون راهنما میخواندم.
پس از قبولی در کلاس دهم تجربی (سال اول دوره دوم دبیرستان) در تابستان همان سال با خبررسانی دوستم آقای محمدحسین ولی و راهنمایی زندهیاد صدری که در اداره فرهنگ شیراز مشغول بود، کتابهای ریاضیات سال دهم رشته ریاضی را امتحان دادم و خوشبختانه قبول شدم. البته بقیه درسها نیز با رشته تجربی مشترک بود.
من در آن سالها با فروش قطعه زمینی زراعی که از زندهیاد پدر به من ارث رسیده بود، در شیراز کلاسهای یازدهم و دوازدهم ریاضی را با قناعت به پایان رساندم.
پس از اخذ مدرک دیپلم ریاضی، تصمیم گرفتم داوطلبانه (بدون قرعه کشی) به سربازی بروم و پس از ۱۸ ماه خدمت سربازی و دوره تربیت معلمی، شغل مقدس معلمی را انتخاب کنم.
دوران سربازی برای من بهترین تفریح بود. زیرا سالهای قبل از آن دیپلمهها افسر میشدند، اما زمان ما، بالاترین درجه گروهبان یک بود.
برای من، اما گروهبان یا افسربودن فرقی نداشت، زیرا تفاوت ۶ ماه آموزشی و ۱۲ ماه وظیفه، مبلغی پول و درجهای بود که تأثیر چندانی در زندگی من نداشت و هدف اصلی مرا که شغل معلمی بود، تغییر نمیداد.
یک افسر فرمانده دسته بود که اولین روز ما را به صف کرد و گفت هیچکس حدقه چشمش تکان نخورد. یکی از دیپلمهها سرش را تکان داد. افسر گفت: مگر نگفتم کسی حدقه چشمش تکان نخورد؟!
سرباز جدید گفت: جناب سروان! شما نگاه کنید من بدون اینکه حدقه چشمم تغییر کند سرم را تکان میدهم. اکثراً خندیدند و افسر گفت: هر دری را که ما میبندیم، شما از درِ دیگری خارج میشوید؟ سرباز گفت: در را بر روی کسانی میتوان بست که آگاهی ندارند.

شیراز/ سال 1355
زندهیاد حبیبالله فرهمندی زمینی حدود ۱۰ هزار مترمربع (یک هکتار) به وزارت فرهنگ آن زمان (آموزش و پرورش) اهدا و در آن زمین مدرسه ابتدایی جدیدی به نام مدرسه نوبنیاد فرهمندی ساخته شد.
افسر برای انتقام و تلافی این کار، ساعت۲ بعد از نصف شب وارد آسایشگاه شد و با صدای بلند گفت: برپا! همه بلند شدند. ادامه داد: بروید زیر تخت و بیرون بیایید و چند بار تکرار کرد. دیپلمههای سرباز، تختها را روی سر خود قرار دادند. افسر عصبانی شد. فردای آن شب، به سربازان دستور داد کلاغپر اجرا کنند، درحالی که برای من همه این تنبیهات تفریح و خندهآور بود، چون قبل از ورود به سربازی، کارهای مشکلتری انجام میدادم، ولی این کارها برای عدهای از سربازان سخت بود، به حدی که گریه میکردند.
کارهای فرمانده دسته به گوش فرمانده گروهان، گردان و بالاتر رسید و فرمانده دسته، روند کاریاش را تغییر داد.
دوره ۶ ماهه آموزشی گذشت و خوشبختانه در دوره ۱۲ ماه وظیفه با دوستم آقای عباس بهرامی در نظام وظیفه همدان با هم بودیم که حتی از دوره آموزشی هم بیشتر خوش گذشت.
پس از خدمت سربازی، به تهران رفتم. در آن روزها، هم دوره یک ساله تربیت معلم قبول شدم و هم جهت تدریس در دبیرستانهای ملی (غیردولتی) پذیرفته شدم؛ بنابراین مشکلی از لحاظ خرجی، خوراک و اجاره منزل نداشتم.
پس از ۶ ماه کار سخت در دوره تربیت معلم، بخشنامهای آمد که پس از دوره یک ساله، باید به جز تهران، در شهرهای دیگر تدریس کنید که این خلاف تعهد قبل بود. از این رو دانشجویان تربیتمعلم و بهویژه بچههای تهرانی اعتصاب کردند و حتی وزیر فرهنگ (آموزش و پرورش) را گروگان گرفتند.
الغرض ۵۰ نفر از بچههای تربیتمعلم را اخراج، عدهای را به شهرها تبعید و بنده را نیز به زنجان تبعید کردند تا در آن شهر تدریس کنم. این کار شرایط را برای من خیلی سخت کرد، چون به خاطر خرجی باید هم در زنجان و هم در دبیرستان ملی تهران تدریس میکردم.
چند ماه بعد بخشنامهای آمد که هر کس میخواهد پس از اتمام دوره تربیتمعلم استخدام شود، پس از گذراندن دوره میتواند به جز تهران، در شهرهای دیگر استخدام شود. از این رو ما یعنی دانشجویانی که اخراج نشده بودیم بقیه دوره را به پایان رساندیم و من به خاطر اقوام و دوستان، شهر تولدم یعنی نیریز را انتخاب کردم. حکم مرا کارگزینی و آموزش و پرورش نیریز دبستان فرهمندی نوشتند. پس از یک سال، به دبیرستان شعله منتقل شدم تا ریاضیات تدریس کنم. در شهر نیریز دوستانم خوب بودند ولی به فکر ادامهتحصیل نبودند، از این رو من نیز به دلیل تفریح بیش ازحد، تدریس خصوصی و ازدواجم که در سال ۱۳۴۵ خورشیدی صورت گرفت، از ادامه تحصیل بازماندم.
بعد از مرگ پدر به ناچار برای ادامه زندگی درس میخواندم و در کنار آن کار میکردم.
اولین همکاری که در نیریز با من وارد رابطه دوستی شد، جناب حاج جلیل دادور بود. دومین دوستم جناب آقای حاجابوالقاسم تندهوش بود که خداراشکر تاکنون رابطه دوستیمان برقرار است و من هیچ گونه اشتباهی از این مرد بزرگ ندیدهام.
سال پنجم خدمتم بود که خود را از نیریز به شیراز منتقل کردم و جهت ادامه تحصیل در سه دانشگاه قبول شدم که در هر دانشگاه و دانشکده جداگانه امتحان میگرفتندشامل: رشته مدیریت اداری دانشگاه تهران، رشته مهندسی برق دانشکده شریف که بعداً به دانشگاه تبدیل شد و رشته ریاضی محض دانشگاه تربیت معلم تهران. خب، چون مدت خدمتم کم بود، نمیتوانستم خود را به دانشگاه شریف منتقل کرده و ادامه تحصیل بدهم، اما به شرط اینکه در هفته چند ساعت تدریس کنم، میتوانستم در دانشگاه تربیت معلم تهران ادامه تحصیل دهم و پس از گرفتن مدرک لیسانس به محل خدمت اولیه یعنی شیراز برگردم.
در آن زمان من صاحب دو فرزند بودم و از این رو لازم بود هم به صورت خصوصی در تهران درس بدهم و هم در دانشگاه درس بخوانم. با این وجود، از سختیها نهراسیدم. شب و روز کار میکردم تا اینکه در سال ۱۳۵۳ خورشیدی خداوند در تهران پسرم محمدرضا را به من عطا کرد.
ناچار برای همسرم مرخصی بدون حقوق گرفتم. لازم به ذکر است در شیراز نیز فرزند چهارمم علیرضا به دنیا آمد که من مجدداً در شیراز برای مادرشان مرخصی بدون حقوق گرفتم.
به هر حال، در پایان سال تحصیلی ۱۳۵۵ خورشیدی یکی از همکاران قابل احترام به نام آقای جهانمیری نزد من آمد و به من گفت زنده ماندن عیال من اول به دست خدا و دوم به دست شماست.
گفتم جریان چیست؟ گفت دکترها گفتهاند که باید همسرم زیر نظر دکتر در شیراز مداوا شود. حال آمدهام از شما تقاضا کنم اگر مصلحت بدانید جابهجایی صورت گیرد، یعنی شما با خانواده به نیریز بیایید و من به شیراز بیایم. هر مبلغی هم بخواهید تقدیم میکنم. در آن لحظه انگار نیرویی مافوق بشر از من خواست این کار را انجام دهم. به ایشان گفتم هیچ مبلغی نمیخواهم ولی جابهجایی را انجام میدهم. ایشان خیلی خوشحال شد و بعد از انتقال، یک قالی به من هدیه داد، اما تا پولش را نگرفت، قبول نکردم.
۱۶ سال است که این جایزه برقرار و پس از حیات بنده نیز طبق برنامهریزی که انجام شده، به یاری پروردگار و به کمک مقامات محترم آموزش و پرورش نیریز ادامه خواهد داشت. نام آن را جایزه معلم نامیدهام و شرایط چنین است که به نفرات اول، دوم و سوم سه رشته ریاضی، تجربی و انسانی مبالغی جایزه داده میشود. البته چند سال است به دانشآموزان نفرات اول سه رشته زبان انگلیسی، هنرستان و هنر که در کنکور سراسری دولتی منطقه نیریز قبول شدهاند نیز جایزه میدهم.
سال ۱۳۵۵ به نیریز آمدم. در آن زمان در آموزش و پرورش نیریز تبعیض وجود داشت و همین شد که با رئیس اداره درگیر شدم. در این ماجرا عدهای به ویژه کارمندان اداری از وی طرفداری کردند و بعضی از جمله دانشآموزان دبیرستانی طرف بنده را گرفتند. جریان به ساواک شیراز کشیده شد. آقای رئیس به ساواک اطلاع داده بود که میرغیاثی سبب تعطیلی دبیرستانها شده است. پس از بررسیهای لازم، نامه آمد، چون دبیری نداریم که جبر و آنالیز و هندسه تحلیلی سال ۱۲ ریاضی را با هم تدریس کند، لذا رئیس را منتقل و به جای ایشان شخص دیگری را میفرستیم و این موضوع را برادرم که رئیس کارگزینی شهربانی نیریز بود، به طور محرمانه به اطلاع من رساند. پس از یک ماه رئیس جدید به نیریز آمد و ظاهراً با من خوب بود. آن طور که فهمیدم شخصی در وقت تدریس صدای من را ضبط میکرد و جریان را به اطلاعات شهربانی نیریز و ساواک شیراز میرساند. از این رو با توجه به وضع پیش آمده من با احتیاط تدریس میکردم.
زمان گذشت تا سال ۱۳۵۷ که در پی وقوع انقلاب شاه رفت و حکومت اسلامی جایگزین شد.
در یکی از روزها، یکی از همکاران، مرا در خیابان نیریز دید و گفت از طرف شیراز مرا مأمور کردهاند تا جهاد سازندگی را در نیریز تشکیل دهم. از این رو شما را به عنوان یکی از چهار عضو مؤسس انتخاب کردهام. گفتم میدانی که من دبیر ریاضی هستم و در نیریز دبیر ریاضی کم است؛ بنابراین رئیس آموزش و پرورش با انتقال من از آموزش و پرورش به جهاد سازندگی موافقت نمیکند.
ایشان گفت، چون با شما آشناست، موافقت میکند. گفتم موضوع آشنایی نیست. اگر ایشان به من بگوید ریاضیات کلاسهای چهارم ریاضی را چه کسی تدریس کند، چه جوابی به ایشان بدهم؟ به همکارم گفتم بهترین راه این است که دو قطب روحانی را در جریان گذاشته و از آنها کمک بگیرید. او همین کار را انجام داد. در نتیجه دو قطب روحانی نیز پس از بررسیها، بنده را به عنوان یکی از اعضا انتخاب کردند. چون با برنامه جهاد سازندگی موافق بودم، جریان را با رئیس آموزش و پرورش در میان گذاشتم و ایشان به یک شرط موافقت کرد و آن این که دروس ریاضی سال دوازدهم ریاضی را تدریس کنم و بقیه وقت خود را در جهاد خدمت کنم.
از این نظر که رئیس لیسانس ریاضی بود، به ایشان گفتم یکی از دروس را من تدریس میکنم و دیگری را شما تدریس کنید، اما ایشان گفت وقت ندارم، از این رو گرچه دو کتاب ریاضی جدید بود و تدریس آنها برای یک دبیر مشکل، ولی قبول کردم.
آن سال برایم سال سختی بود. سه عضو دیگر جهاد استعفا داده بودند و مسئولیت به عهده من بود. گاهی در شیراز شورا داشتیم و شورا تا ساعت ۸ شب ادامه داشت و فردای آن شب باید در دبیرستان شعله تدریس میکردم. در جهاد پول را بدون مدرک به من میدادند و من آن را بین اعضای جهاد سازندگی تقسیم میکردم. اوایل در جهاد هیچ حساب و مدرکی وجود نداشت و من، چون میخواستم در کارم قانون باشد، فقط در مقابل رسید اعضا، به آنها پول پرداخت میکردم. در آنجا در انتخاب و استخدام کارکنان جهاد، بررسی دقیق صورت نمیگرفت. همین شد که من به ناراحتی قلبی مبتلا شدم. شرایط سخت بود و به هر دری میزدم، با استعفایم موافقت نمیشد. سرانجام با معضل فراوان توانستم خودم را به اصفهان منتقل کنم. از آن پس تصمیم گرفتم هیچ مسئولیتی را نپذیرم و تا پایان خدمت در آموزش و پرورش تدریس کنم. همین شد که از جهاد بیرون آمدم و در شیراز کار معلمی را پی گرفتم.
سال ۱۳۶۱ خورشیدی خود را از شیراز به نیریز، و سال ۱۳۶۲ از نیریز به منطقه ۲ تهران منتقل نمودم.
زندهیاد حبیبالله فرهمندی گفت که ۱۰ هزار مترمربع زمین اهدایی را به چند مدرسه تبدیل کردهام اما نام مرا حذف کردهاند.
دوستی داشتم به نام آقای قمی که رئیس آموزش و پرورش ورامین بود ولی به طور موقت کارهای مدیرکل آموزش و پرورش تهران را انجام میداد. ایشان به من پیشنهاد کرد اگر ورامین بروی، امتیازاتی به شما تعلق میگیرد. به او گفتم فقط تدریس میکنم، اما ایشان سرانجام مرا به ورامین کشاند و ابلاغیه نوشته شد. پس از آن، من با پیکان جوانان دست دوّم خود و وسایل مختصری که جهت زندگی درون آن گذاشته بودم، راهی ورامین شدم و در مراکز تربیت معلم پسرانه و دبیرستان ارشاد دخترانه مشغول تدریس شدم. در مرکز تربیت معلم پسرانه ناهار به صورت مجانی داده میشد و در دبیرستان ارشاد، شاگردان باهوش و درسخوان بودند. آخر سال که رسید، شاگردان از من دعوت کردند تا کلاس کنکور را تدریس کنم و خوشبختانه تعداد خوبی در دانشگاه قبول شدند. از این رو من از طرف اداره تشویق شدم و پیشنهاد شد جزوه کنکور را به صورت کتاب منتشر کنم. در سال ۱۳۶۳ خورشیدی کتاب را در استهبان آماده و در سال ۱۳۶۴ در شیراز منتشر کردم. پس از آن، مدیرکل آموزش و پرورش فارس با ۳ امتیاز بنده را تشویق کرد و همین باعث شد سالهای آخر عمر به نویسندگی روی آورم.
اکنون ۸۷ سال سن دارم و در مدت ۷ سال، ۱۰ کتاب آماده چاپ و انتشار دارم. پنج کتاب نیمهتمام است که حدود دو سال باید روی آنها کار شود. زیرا سرعت نویسندگی من به صورت نظم و نثر، به علت سن بالا کُند شده است. کتابهای آماده چاپ نیز در صورت تأیید وزارت ارشاد به یاری خداوند چاپ و منتشر خواهد شد. اگر بخواهم یک نام برای کتابهایم انتخاب کنم، آنها را «روند زندگی» نام مینهم، اما فرزندانم اصرار دارند نامها متفاوت باشد. اعتقاد دارم سرنوشت را نمیتوان تغییر داد.
در سالهای تحصیلی ۱۳۶۴- ۱۳۶۳ خورشیدی به طور مأمور خود را به استهبان انتقال دادم. صبحها در استهبان تدریس و عصرها در نیریز کلاس کنکور داشتم. علاوه بر آن، شبها جزوهها را جهت چاپ و انتشار تنظیم میکردم، اما مرتب از طرف دانشآموزان در ورامین نامه میآمد که به ورامین برگرد.

دردفتر دبیرستان شهید بهشتی استهبان
زمانی که مأموریتم در استهبان تمام شد، مجدداً خود را با خانواده به ورامین انتقال دادم. در ورامین تمام وقت در دبیرستان ارشاد تدریس میکردم. دانشآموزان با علاقه و شوق درس میخواندند. سال تحصیلی ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ به علت جریاناتی مجدداً خود را به نیریز منتقل نمودم. در نیریز روال درس خواندن دانشآموزان بهتر شده بود. سپس، چون برادرم با خانواده در داراب زندگی میکرد، در سال تحصیلی ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ خورشیدی خود را به داراب منتقل نمودم. در داراب، هم تدریس در دبیرستان و هنرستان و هم کلاس کنکور داشتم.
یکی از همکاران در هنرستان خاطرهای از زندهیاد دکتر خدادوست برایم تعریف کرد. او گفت اوایل معلمی با دکتر خدادوست در یکی از روستاهای داراب در کلاسهای چند پایه تدریس میکردیم. دکتر خدادوست گفت امروز بخش چشم را در کلاس پنجم ابتدایی تدریس کردم. از این بخش خصوصاً بخش قرنیه و عملکرد آن خیلی لذت بردم و تصمیم گرفتم ابتدا دیپلم کامل بگیرم. چون ایشان دیپلم دانشسرای مقدماتی داشت؛ و بعد در کنکور دانشگاه ثبتنام کنم و در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهم. پس از قبولی و پایان پزشکی عمومی، بنا دارم متخصص چشم یعنی چشمپزشک شوم و در نهایت در قرنیه فوقتخصص بگیرم. چنین هم شد. شادروان خدادوست اولین پزشکی بود که با پیوند قرنیه توانست چشم نابینایی را در ایران بینا کند؛ بنابراین هرگاه میخواهید اراده کنید، همچون زندهیاد دکتر خدادوست باشید.
پس از یک سال در داراب، مجدداً خود را به شیراز منتقل کردم و سپس در سال تحصیلی ۱۳۷۰ - ۱۳۶۹ خورشیدی با خانواده به گرگان منتقل شدیم.
در گرگان، مسئول آموزشی آموزش و پرورش گرگان به من گفت ریاست شبانهروزی دبیرستان تیزهوشان را قبول کن، اما من گفتم تصمیم دارم تا آخرین روز خدمتم فقط معلم باشم. پس از گذشت یک ماه، تعداد شاگردان خصوصی آنقدر زیاد شد که اگر میخواستم ۲۴ ساعت شبانهروز تدریس خصوصی داشته باشم، شاگرد وجود داشت.
در گرگان به این فکر میکردم سال آینده به چه شهری بروم که بچههایم در دانشگاه دولتی قبول شوند.
در سال تحصیلی ۱۳۷۰ و ۱۳۷۱ شهر یاسوج را انتخاب کردم. فرزندانم یکی تربیتمعلم بوشهر و سه نفرشان در تیزهوشان یاسوج قبول شدند. سرانجام یکی از دخترانم کارشناس ارشد زبان انگلیسی و به شغل معلمی مشغول شد که اکنون بازنشسته شده است. دیگری مهندس اصلاح نباتات و دو نفر دیگر پزشک هستند.
اول مهر ۱۳۷۳ خورشیدی در یاسوج بازنشست شدم، در حالی که همسرم در سال ۱۳۷۲ بازنشست شده بود.
در طی پنج سال تدریس در یاسوج، از دید فرهنگی و اقتصادی تجربههایی به دست آوردم و دریافتم آنجا مانند مناطقی دیگر هم افرادی فکور و با استعداد دارد و هم افرادی رشد نایافته. همچنین دریافتم، چون اطراف استان کهکیلویه و بویراحمد را کوه محاصره کرده، لذا قبلاً پیشرفت قابل توجهی نداشته است، ولی با این حال مردمانی غیور و فعال دارد.
گویند گوسفندی در گلهای گم میشود. جوانی برای جستوجو بالای کوه میرود. چشمش به ساختمانها و آبادیهای آن طرف کوه میافتد. کلاهش را برداشته با اشاره کلاه، به همکارش میگوید به نزدش بیاید. پس از آمدن همکارش به او میگوید نگاه کن دنیا آن طرف (لطِ) کوه است. ما فکر میکردیم دنیا همین است که ما در محصوره کوهها میبینیم.
آن زمان رضاشاه عدهای از کدخدایان (بزرگان) آن منطقه را نزد خود خواسته و به آنها گفته بود تا کمبودهایشان را بگویند. هر کدام خواستههایی را بیان کرده بودند. در بین آنها کدخدای سیسخت میگوید کمبود ما فقط نبود معلم یعنی راهنما است. اگر مسائل فرهنگی حل شود، مسائل سیاسی، اجتماعی و دیگر نیازها نیز حل خواهد شد. رضاشاه با توجه به حرفهای بزرگان آن منطقه پاداش و جریمههایی برای آنها منظور کرده بود.
در اینجا باید بگویم این فرهنگ است که نیازهای کشور را فراهم میآورد. تا علم، ادب و معرفت اجتماعی رونق نداشته باشد، چگونه میتوان به رشد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و سایر مسائل رسید؟ عدهای از علم و ادب یعنی فرهنگ دوری میکنند. دلیل آن واضح است، زیرا با ایدئولوژی آنها همخوانی ندارد؛ بنابراین نباید توقع پیشرفت داشته باشند. زمانی هر جامعه به درجه تکامل میرسد که اصلاحات ضروری صورت پذیرد وگرنه همان آش است و همان کاسه.
مهرماه سال ۱۳۷۳ خورشیدی بنده را پس از ۳۲ سال و ۷ ماه و ۲۷ روز با حقوق ۲۴ هزار تومان در ماه، در بالاترین گروه و پایه بازنشست کردند.
حال نخبگان و فرهیختگان قضاوت کنند چگونه میتوانستم با آن حقوق، خرج و برج شش نفر را تأمین کنم؟!
اگر خانه سازمانی را که در آن نشسته بودم میگرفتند، باید چه میکردم؟ از این رو تصمیم گرفتم با ماشین پژو دست دومی که داشتم مسافر جابهجا کنم.
در پایان باید بگویم که انسان با سایر موجودات تفاوت دارد. ثروتاندوزی هنر نیست، ارزش نیست، افتخار نیست. اگر میخواهید رضایت خداوند را جلب کنید، خدمت مثمرثمر به خلق یزدان پاک کنید تا ذرهای از نعمتهایش را جبران کرده باشید.